شمارهٔ ۸۵۵
تا شکن از دور روزگار نیابیبار، در آن زلف تابدار نیابی
تا نظر از کاینات، بازنگیرینشئهٔ آن چشم پرخمار نیابی
تا ندهی سینه را به داغ محبّتروی دلی زان سمن عذار نیابی
گلبن عیشت، شکفتگی نپذیردتا به دل از عشق، خارخار نیابی
تا دلت از تیغ غمزه، چاک نگرددبویی از آن زلف تابدار نیابی
تا نبرد شور عشق، تاب و شکیبتراحت دلهای بی قرار نیابی
گر نکنی صرف می پرستی و شادینشئهٔ این عمر مستعار نیابی
صرصر غم گر به هم زند دو جهان رادر دل آزادگان، غبار نیابی
تا نفشانی به خاک، جام هوس راساغر عشق از کف نگار نیابی
تا قدم از سر چو آفتاب نسازیسایهٔ آن سرو پایدار، نیابی
تا نکِشی صد هزار ساغر خون راچاشنی لعل میگسار نیابی
تا نکنی خویش، از میانه به یک سوشاهد مقصود، در کنار نیابی
تا نخوری زخم تیغ ناز نکویانلذت جان و دل فگار نیابی
گر کند آن شوخ، یک کرشمه به کارتدست و دل خویش را به کار نیابی
گر نکشی خویش را به عالم مستیمهلتی از دهر بی مدار نیابی
در خم چوگان فکنده، شحنهٔ عشقشگر سر منصور را به دار نیابی
ای که طلبکار کعبه ای، به حقیقتجز دل درویش حق شعار نیابی
ای که زدی راه خستگان محبتدارم امیدی، که وصل یار نیابی
رفته حزین و ازو به صفحهٔ دورانجز سخن عشق، یادگار نیابی