گنج

شمارهٔ ۸۵۷

خواست شاهد می پرستم، یللیآنچه او می خواست هستم، یللی
دست رقصم آستینی بیش نیستدست یار افشاند دستم، یللی
چون حباب از آه کارم شد درستبحر گشتم، تا شکستم یلّلی
توبهٔ نشکسته نگذارم درستعهد با پیمانه بستم یللی
سوز من سازد دماغ چرخ، سازعود این نه مجمرستم یللی
خضر می باید که تعمیرم کندمن همان دیوار پستم یللی
نغمهٔ مطرب چواز خویشم بردآید آواز الستم، یللی
چشم ساقی می پیاپی می دهدمست مست مست مستم یللی
این غزل از فیض مولانا، حزیندر گشاد بال بستم یلّلی