شمارهٔ ۸۴۸
منت نکشد همّتم از دست دعاییزد غیرت من هر دو جهان را سرپایی
غم پرده در و صبر ز ما گوشه گرفته ستای مطرب کوته نفس آواز رسایی
گر زیر فلک تنگ شود دامن دل هستاز دل نفسی تا بکشم نیست فضایی
با عشق چه پاید خس و خاشاک وجودم؟این شعله مبادا که کند نشو و نمایی
خوش خرقه ی سالوس به ما تنگ گرفته ستای چاک گریبان دل، امروز کجایی؟
در کوی تو چون شعله که از طور کشد سراز نالهٔ عشّاق بلند است نوایی
داده ست غمت رخصت شبگیر به آهمشاید رسد این قاصد بی درد به جایی
خود کیست حزین تا که ازو رنجه کنی دل؟دریوزه پرست نگهی، عشوه گدایی