شمارهٔ ۸۴۴
کمند جذبه اش نگذاشت مجنونی به صحراییسواد شهر بند حلقهٔ زلف دلارایی
درین بستان سرا غیر از تو بی پروا نمی بینمبه رنگ و بوی گل در پرده ای بی پرده پیدایی
نمی دانم کجا سودا کنم نقد دل و دین را؟تجلی کرده در هر ذره ای حسن دلارایی
نمی باشد رهایی قسمت مرغ نگاه منبود هر حلقهٔ زلف تو را دام تماشایی
حزین از مردم بی غم دل افسرده ای دارمبه قربان سری گردم که دارد شور سودایی