گنج

شمارهٔ ۸۴۳

اگر از دیده ابنای زمان مستوریخوش بیاسای که از جمله بلاها دوری
در شبستان فنا شمع تجلیت کجاست؟تو هم ای بی سر و پا، موسی جان را طوری
نشکنی تا بُت هستی، ظفری نیست تو راگر برآیی به سر دار فنا منصوری
چون سلیمان اگر امّید سلامت داریپای آهسته نه اینجا که نرنجد موری
یکروش نیست جهان گذران ای غافلخاک ره گردی، اگر تاج سر فغفوری
دم گرمم به تو افسرده درون در نگرفتزاهد از حق مگذر، سردتر از کافوری
نتوان بی می و مطرب ز جهان کام گرفتخویش در میکده انداز اگر مخموری
خرقه زهد به مسجد نه و مستانه برآدر پس پرده پندار چرا مستوری؟
دم عیساست نوای دم جان بخش حزینخوش طبیبی ست درین کوچه، اگر رنجوری