گنج

شمارهٔ ۸۳۷

خوش آنکه بزم حریفان کنون بیاراییز عکس چهره می لاله گون بیارایی
برون ز پرده گر آیی، جهان بیاسایدبه خاطری که درآیی، درون بیارایی
همین قدر ز تو نامهربان طمع دارمکه خاک تربت ما را به خون بیارایی
تو را فتاده غم جان کوهکن ورنهبه کاوش مژه ای، بیستون بیارایی
امیدم این بود ای چشم خون فشان از توز لاله دامن دشت جنون بیارایی
دلم خراب رخ بی تکلفانهٔ توستبه حیرتم چه شود، چهره چون بیارایی؟
سرود مجلس دیر مغان ز توست حزینبه نغمه ای چه شود، ارغنون بیارایی؟