گنج

شمارهٔ ۸۳۶

سرت گردم، نمی‌پرسی تو هم دیوانه‌ای داری؟نه آخر ای چراغ چشم من، پروانه‌ای داری؟
نشد از یک نهانی دیدنی، برداری از خاکمچه بی‌پروا نگاه آشنا بیگانه‌ای داری
نمک در ساغر حسنت، نریزد شور محشر همکه از خون شهیدان، هر طرف میخانه‌ای داری
نیم غمگین در میخانه را گر محتسب گِل زدکه در گردش ز چشم مست خود میخانه‌ای داری
تو شمع بزم اغیاری و دل می‌سوزد از حسرتنه آخر ای خرابت من، تو هم پروانه‌ای داری؟
اگر در کشور جان‌ها، وگر در کعبه دل‌هابه هرجا هستی ای زیباصنم، بتخانه‌ای داری
بنازم ای خدنگ ناز، زور دست و بازو راعجب در خاک و خون غلتاندن مردانه‌ای داری
سپندآسا به رقص آورده‌ای ذرات عالم رابنازم عشق، هی، خوش گرمی افسانه‌ای داری
حزین دست کدامین بی‌مروّت داده‌ای دل را؟که آه دردناک و نالهٔ مستانه‌ای داری