شمارهٔ ۸۲۴
به قید جسم ز جان جهان چه می دانی؟تو دل نداده ای، از دلستان چه می دانی؟
نگشته در رهِ یوسف، سفید دیده تو راغبار رهگذر کاروان چه می دانی؟
چو طفل، در طلب مدّعا فشانی اشکبهای این گهر رایگان چه می دانی؟
ز جا نرفته ای از جلوهٔ پریزادانخرام آن نگهِ سرگران چه می دانی؟
مدام لعل لب خویش در دهن داریحرارت جگر تشنگان چه می دانی؟
تو را که صیرفی عشق بر محک نزده ستعیار چهرهٔ زرد خزان چه می دانی؟
حدیث زاهد دم سرد بسته گوشت راترانهٔ من آتش زبان چه می دانی؟
گرفته روزن گوشت به قیل و قال جدلسخن سرایی این بی زبان چه می دانی؟
به چار موجهٔ اجزای خویش دربندیحزین گوشه نشین را نشان چه می دانی؟