شمارهٔ ۸۱۸
به جلوه های رسا سرفراز می آییمگر ز غارت عمر دراز می آیی
ز خون مهر و وفا تیغ ناز غمّاز استکه از کمینگه خیل نیاز می آیی
به عجز شمع تجلی به خاک می غلتدتو چون به این رخ طاقت گداز می آیی
گهر به خلوت خاص صدف نمی آیدچنین که در دل اهل نیاز می آیی
چو بوی گل همه ساز رهم، قدم برداراگر به پرسشم ای چاره ساز می آیی
شراب شوق ز خود برده صد بیابانمتو تا به خلوتم ای مست ناز می آیی
کمند گردن عمر گذشته جلوهٔ توستبه شیوه های خوش ای دلنواز می آیی
گهی به صورت معنی گهی به پرده لفظنهان به گوش دل اهل راز می آیی
حزین از آن بت هر جایی آرزو داریچنین که می روی از خویش و باز می آیی