شمارهٔ ۸۱۹
سر چه باشد که تو در راه وفا نگذاریهمه جا ریزه ی دل ریخته پا نگذاری
می کند جلوه بی بود حباب آگاهتتا درین آب وهوا طرح بنا نگذاری
چون کمان شد قدت، از تیر سبکروتر باشقامت خم شده بر دوش عصا نگذاری
دیده ات خواب فراغت نتواند دیدنتا سر خویش به بالین رضا نگذاری
می دهد آمدنت مژدهٔ از خود رفتنآنقدر باش که ما را تو به ما نگذاری
غم عشق آنچه بد از سینهٔ ما بیرون کردتهمت دل به من بی سر و پا نگذاری
نشود محرم خاک قدم پیر مغانسر،که بر خشت در میکده ها نگذاری
طاقت سینهٔ گرم تو نداریم حزیندعوی خویش به دیوان جزا نگذاری