شمارهٔ ۸۱۷
رگ در تنم ز شورش سودا گسیختهپیوند من ز جان شکیبا گسیخته
یارای عقل نیست عنان داریم دگرزنجیر من بهار به صحرا گسیخته
الفت کم و غرور فراوان و عهد سستسررشتهٔ امید ز صد جا گسیخته
اشک روان به بوم و برم تا چها کندسیلی چنین عنان مدارا گسیخته
تا چند ساز ناله به کوه و کمر کنماز زخمه ناخنم رگ خارا گسیخته
طالع نگر گه با همه صدق و صفای دلالفت میانهٔ من و مینا گسیخته
در خاکمال عرصهٔ دنیا، دلم حزینماند به قطره ای که ز دریا گسیخته