شمارهٔ ۸۱۴
دل داغ تو را به جان گرفتهجان درد تو جاودان گرفته
حال دل ناتوان چه پرسی؟حیرت زده را زبان گرفته
بر من شده تنگ کوه و صحراسودای توام عنان گرفته
بر شیشه دل صبا بود سنگدل بی توام از جهان گرفته
فریاد که دور چرخ ما راچون دایره در میان گرفته
یک غنچه صبا نمی گشایدگویا دل باغبان گرفته
آتش از داغ لاله روییای مجلسیان به جان گرفته
بر تن چه زنی گلاب و کافوراین شعله در استخوان گرفته
بی بال و پرت حزین مسکیندر کنج غم آشیان گرفته