شمارهٔ ۸۱۵
در دیده نگاه تو که از جوش فتادهمستی ست که در میکده خاموش فتاده
مشکیست که دارد جگر نافه پر از خونخالی که بر آن عارض گلپوش فتاده
غارتگر جمعیت دلهاست ببینیدزلفی که پریشان به بر و دوش فتاده
مایوس مکن چشم به راهان چمن رااز شوق تو گل یک چمن آغوش فتاده
کو صاحب هوشی که کند فهم، سروشمکار سخنم با لب خاموش فتاده
هر جرعه این غمکده را باده به رنگی ستته شیشه عشق است که سر جوش فتاده
با دولت بیدار، هماغوش کند خوابچشمی که بر آن صبح بناگوش فتاده
کو عشق که از داغ چراغی بفروزم؟بختم چو شب هجر سیه پوش فتاده
فکر تو خموشی ست حزین از سخن عشقاین کهنه شرابی ست که از جوش فتاده