شمارهٔ ۸۱۳
گر غمزه اش به یغما، دل را ز ما گرفتهپیکان او به از دل، در سینه جا گرفته
در مکتب محبت، روشن سواد حسنمتا از غبار خطش، چشمم جلا گرفته
نتوان به سر رسانید بی عشق زندگی رااز یاد قامت او، پیری عصا گرفته
افتاده در سر من شور از ملاحت اودر دیده ام نمک جا، چون توتیا گرفته
از شوق ما فتاده ست، در دام عشق عالمامروز خون خلقی، دامان ما گرفته
گر کوس خسروانی دل می زند عجب نیستآه من آسمان را زیر لوا گرفته
شوق از کفم ربوده چون بوی گل، عنان راآمیزش غریبی، دل با صبا گرفته
تا ریشه هست در آب، بیم از خزان نباشددر اشک، نخل آهم، نشو و نما گرفته
خاطر ز دور گردون آلودهٔ غبار استآیینه گرد کلفت، زین آسیا گرفته
دل تنگیم نداند، جز سینه پاره کردنعریان تنی گریبان، از دست ما گرفته
خاریست گشته گلگون از خون رهنوردانشمعی که عشق ما را در پیش پا گرفته
از سینه تا که رفته، بازش خیال من نیستبیگانگی دلم یاد، از آشنا گرفته
از نسخه چمن زد، حسن تو انتخابیاز خار تندخویی، ازگل وفا گرفته
انجام خط فزودی بر خاکمال دل هاحسنت ستمگری را از ابتدا گرفته
از دیده ام به گلشن، نگذاشت پای بیروننظاره ز اشک گلگون، پا در حنا گرفته
آهم حزین نماید، ابر شفق نگاریکز برق جلوهٔ او، رنگم هوا گرفته