شمارهٔ ۸۱۲
نمی بینم کسی از آشنارویان به جا ماندهدر این غربت همین آیینهٔ زانو به ما مانده
جدا از نعمت دیدار آن شیرین دهان، چشممتهی چون کاسهٔ دریوزه در دست گدا مانده
به حسرت تا کشید از سینه ام صیاد پیکان رادلم ماند به آن یاری که از یاری جدا مانده
ز دامان وصال او بهاری در نظر دارمکه رنگی بر کف مژگان از آن گلگون قبا مانده
نمی گردد دل سختش تهی از کینه عاشقز ما تا مشت خاکی درکف باد صبا مانده
برآ از خرقه، ای فقر همایون، سرفرازی کنکه دولت زبر بار منت بال هما مانده
پرافشانی کن ای مرغ دل آزاده در گلشنکه زاهد از ردا و سبحه در دام ریا مانده
ز کار بسته دل چون جرس پیوسته نالانمخجل در عقدهٔ من ناخن مشکل گشا مانده
حزین خسته دل را ای محبت خوار نگذاریکه این مرغ پریشان نغمه، از گلزارها مانده