شمارهٔ ۸۱۱
مژگان نگر چو عربده جویان برآمدهخنجر به دست، بر زده دامان برآمده
شمشیرکین به کف، نگه کافر از فرنگآیا پی کدام مسلمان برآمده؟
زان آب تیغ، لاله هر زخم پیکرمشاداب تر ز لعل بدخشان برآمده
زاهد بیاض گردن او بین و می بنوشصبحی عجب ز چاک گریبان برآمده
سرتا به پا سرشتهٔ فیض است قامتشاین شاخ گل به کام بهاران برآمده
رو، شبچراغ دیده آشفته خاطراندر سر شراب، طره پریشان برآمده
می سوزد از حلاوت دشنام کام منتلخ از دهان او شکر افشان برآمده
ریزم من اشک حسرت و بالد نهال اوسروش به آب دیده گریان برآمده
در نوبهار خط، لب او شد نگه فریبریحان به گرد چشمه ی حیوان برآمده
دارم به عشق خردهء جانی که چون شراراز تاب و تب در آتش سوزان برآمده
در بر زره ز زلف و ز ابرو کشیده تیغدر کشتنم ببین به چه سامان برآمده
اول بساط خویش به او عرضه کرده امهر جانبی به غارت ایمان برآمده
جوشید سیل گریه ات از دل اگر حزینباز از تنور گرم تو طوفان برآمده