شمارهٔ ۸۱۰
دوشین چو شفق بودم، خون جگر آلودهکان ماه به شهر آمد، گرد سفر آلوده
از خیل تماشایی، گردش حشری پویانآیینهٔ رخسارش، نور نظر آلوده
گرد خط مشکینش، چون کحل سلیمانیخال لب نوشینش، مور شکر آلوده
گلرنگ ز تاب می، رخسار سمن فامشوز رشح گلاب خوی، دامان و بر آلوده
در خون غم آشامان، دامن چوگل آغشتهوز صاف می لعلی، یاقوت تر آلوده
در نافهٔ هر جعدش، چین و ختنی پنهاندر غالیهٔ گیسو، سر تا کمر آلوده
بودم ز تب هجران، افتاده به راه اوداغم جگر افشرده، اشکم شرر آلوده
افراشت به بالینم، شمشاد خرامان راناگه ز دلم سر زد آهی اثر آلوده
بنشست وگرفت آن مه، از مهر در آغوشمچون نقش قدم بودم، خاک گذر آلوده
از اشک فرو شستم، اندام غبار آگینکز من نشود ناگه، آن دوش و برآلوده
دید از شب هجر خود، چون گریه ی تلخم رابگشود به دلداری، لعل شکر آلوده
گفتا که نظر بگشا، بر زلف و بناگوشمگر زانکه ندیدستی، شام سحر آلوده
از شکر جفای ما، کام ار نکنی شیریناز شکوه مکن باری، لب را دگر آلوده
گفتم که غمین مپسند امروز حزینت رافرداست که از خونش دیوار و در آلوده