شمارهٔ ۸۰۸
صبوحی از چمن مستانه پیراهن قبا کردهچو بوی گل گذشتی تکیه بر دوش صبا کرده
به مغز نوبهار از عطر گیسو عطسه افکندهدماغ غنچه را از بوی سنبل مشکسا کرده
غزالان حرم را سر به صحرا داده از وحشتنگاه سرمه سا را آهوی دشت ختا کرده
ز خط عنبرین خورشید را درمشک تر بستهز زلف پر شکن صد عقده در کار صبا کرده
دهن را در لطافت موج گرداب بقا گفتهکمر را معنی باریک دیوان ادا کرده
کباب دل ز شور گفتگویت در نمک خفتهتبسم را چو موج نکهت می نشئه زاکرده
به کف تیغ تغافل، طرف دامن بر میان بستهز خون بی گناهان کوی خود را کربلا کرده
ز ابرو زخمها بر تارک تیغ قدر راندهبه مژگان رخنه ها در سینهٔ تیر قضا کرده
حرامم باد بی لعل تو ذوق میگساریهابه جای باده خون در ساغرم ساقی به جا کرده
زموج می تبسم در لبت رشک شفق گشتهصبوحی زن به رنگ صبح ییراهن قبا کرده
گریبان چاک و سرخوش همچو نرگس جام می در کفچو گل ته پیرهن، بند قبای ناز وا کرده
کمند ناز درگردن، ز کاکل مست رعناییبه تقریب نگه، چشم سیه را فتنه زا کرده
حزین از هر سر مویی روان دارد شط خونینمی دانی که مژگان تو با جانش چها کرده