گنج

شمارهٔ ۸۰۷

سحر آمد ندا ز میخانهکای خرابات گرد دیوانه
کنج مسجد گرفته ای تا کی؟چه زیان داشت طور رندانه؟
سبحه در کف نشسته ای تا چندخیز و پیمان نما به پیمانه
زین ندا جستم آنچنان از جاکه ز آتش چنان جهد دانه
چون نهادم درون میکده پاسرم آمد به چرخ، مستانه
نگه گرم آشنا رویانکرد ما را ز خویش بیگانه
دل و دین را زدند مغبچگاندو سه ساغر زدیم رندانه
همه بر گرد یکدگر گشتیمشمع جان را شدیم پروانه
در و دیوار جمله مست و خرابهمه از جلوه های جانانه
از صراحی گرفته تا خم میهمه در های و هوی مستانه
بود چون نخل طور شب همه شبدر انا الله شمع کاشانه
حرم کعبه را ز یاد نبردطوف بیت الحرام بتخانه
باده ها جمله صاف مشربهاشیشه ها جملگی پریخانه
در سراپردهٔ وجود حزینهمه عشق است، باقی افسانه