گنج

شمارهٔ ۷۹۱

زند بر خرمن شادیّ و غم برق جمال تونباشد عشق را کاری، به هجران و وصال تو
قدح پیمای دیدارم، نه خون است اینکه می بارممی آلود است جام دیده ام از رنگ آل تو
چه فیض است این تعالی الله که در دربای می گم شدسبوی شبنم از خورشید حسن بی زوال تو؟
ز چشمم دیدهٔ خورشید محشر خیره می گرددچو خوابم شد شبیخون خورده خیل خیال تو
حزین از باده نتوانم شکیبا شد، تو خود دانیشکستم توبه را، برگردن زاهد وبال تو