شمارهٔ ۷۸۷
کام دلی به عالم ناپایدار کو؟گیرم که زِه کنیم کمان را شکار کو؟
سودای عشق دست و دل از کار برده استدستی که واکند گره از زلف یار کو
مست گذاره است درین بزم هر که هستدر دور چشم سرخوش ساقی خمار کو؟
ساقی کف زمانه پر است از عطای توای ابر فیض، قسمت این خاکسار کو؟
عالم تمام مظهر آن حسن مطلق استآیینه است عالمی، آیینه دار کو؟
از خواری جهان رخ اقبال تازه داربنگر ثبات رنگ گل اعتبار کو؟
یک نغمهای که از دل عشاق غم برددر پردهٔ مخالف لیل و نهار کو؟
یک گرم رو که شعله برین خار و خس زنداز دودمان عشق درین رهگذار کو؟
این بیستون هزار چو فرهاد دیده استافتاده کار بر سر هم، مرد کار کو؟
یک سرگذشته ای ز خراباتیان عشقتا پا زند به دولت ناپایدار کو؟
دریای عشق، چون نفس از دل کشد حزینموجی که خوبش را نزند برکنارکو؟