گنج

شمارهٔ ۷۷۱

نگاه گرم آتشپاره ای برد اختیار منبود در پنجه ی برق تجلّی، مشت خار من
شکوه بحر را در قطره گنجایی نمی باشدنمی دانم چه سان گنجیده جانان در کنار من
جگرهای جراحت دیده را شور قیامت شدسر زلفی به ناز افشانده گویی گلعذار من
به از جرم محبت نیست جرمی عشقبازان رابه خونم دست و تیغی سرخ کن، زیبا نگار من
به هر دل جلوه ای مستانه دارد سرو ناز توبه هر سو یک جهان دیوانه داری، نوبهار من
نگاهت در کمین دارد کدامین زار خونین دل؟کمان ناز را زه کرده ای، عاشق شکار من
حزین از روشنی با صبح محشر می زدی پهلواگر می بود زلفش را، غم شب های تار من