گنج

شمارهٔ ۷۷۲

ز درویشی بقا دارد دل روشن ضمیر منزند پهلو به آب زندگی، موج حصیر من
کهن تاریخی عشقم که با داوود مدّتهازبور ناله می سنجید کلک خوش صفیر من
به خواب مرگ نگذارد هجوم لرزه خسرو رازند بر بیستون گر تیشه بازوی دلیر من
شکوه عشق دیدم از جهان پوشید چشمم راسلیمان را نیارد در نظر، مور حقیر من
زنم دامان مژگان بر غبار تیرهء دنیاسیاه از سرمه ی خواهش، نگردد چشم سیر من
در آن روزی که کردند آبیاری خاک آدم رانمک پروردهٔ شور محبّت شد خمیر من
نیفشانم ز غیرت از کفن کافور جنّت راغباری بس بود از رهگذار او عبیر من
به هر دستی کجا سالک دهد دست ارادت را؟سبوی باده ی کهنه ست، پیر دستگیر من
به آب دیده پروردم، گل و خار گلستان راخراش ناله دارد یاد بلبل از صفیر من
نگه در دیده می دزدم، نظر دانسته می پوشمبه سنگ از سخت رویان آمد اینجا بس که تیر من
حزین از زندگی این بس مرا کز بعد مرگ منکند خوش اهل معنی را کلام دلپذیر من