شمارهٔ ۷۵۷
نمودی جلوه ای شیرین شمایل در خیال منحنای پای گلگونت شود، خون حلال من
گرانی می کشد از تار کاکل، سرو ناز تونداری طاقت بار دلی، نازک نهال من
به این ضعفی که نتوانم نمودن راست، قامت راکشیدی بر سرم تیغ جفا، ابرو هلال من
زتیغت بسمل من زخم دیگر آرزو داردهلاک خویت ای بیدادگر، رحمی به حال من
تنم دل شد، دل من جان، بنازم همّتت ساقیبه یک پیمانهٔ می، جام جم کردی سفال من
نمی یابد به جنت عاشق از قید غم آزادینمی گردد زگلشن شاد، مرغ بسته بال من
حزین چون غنچه برلب می زنم مهرخموشی رامبادا در دلش رحم آورد عرض ملال من