شمارهٔ ۷۵۶
این لاله نیست بر سر مشت غبار منگل کرده است داغ کسی از مزار من
پیرانه سر ز کلک من آید نوای عشقمنقار بلبل است نی رعشه دار من
ای خفتگان خاک، بشارت که می دمدصبح قیامت از نفس بی غبار من
مژگان ز گریه ریخت وگرنه درین بهارمی ریخت پارهٔ جگری در کنار من
روز حساب می رسد ای زلف کج حسابآشفته تر ازین نکنی روزگار من
شکرت چه گویم ای مژه های دراز دستنگذاشتی به دست کسی اختیار من
عمرم گذشت و یار نیامد به سر حزینآه از تپیدن دل امّیدوار من