شمارهٔ ۷۴۳
شمع را شعله، مسلسل ز دل آید بیرونآه جان سوختگان متصل آید بیرون
در جهان چند به آیینه سکندر نازد؟چه تماشاست که از پرده دل آید بیرون؟
چشم نظارگیان لایق دیدار تو نیستبه تماشای تو هر کس خجل آید بیرون
در چمن گر قد شمشاد به ناز افرازیقمری از منّت سرو چگل آید بیرون
دل خون گشته شود گر به مثل رنگ حنامشکل از دست تو پیمان گسل آید بیرون
زلف مشکین تو هر جا که شود غالیه سانکهت از نافهٔ چین منفعل آید بیرون
این گهر نیست که نشمرده به خاک افشانماشک گلرنگ به صد خون دل آید بیرون
سینه صیقل گری از پاس دمش باید کردصبح را تا نفسی معتدل آید بیرون
تن خاکی به رهم طرفه طلسمی است حزینخرم آن روز که پایم زگل آید بیرون