شمارهٔ ۷۴۲
چه خوش است با خیال تو نهفته رازکردنبه زبان بی زبانی سر شکوه بازکردن
سر راه جلوه ات را به صد آرزوگرفتننگه نیازمندی، به غرور و نازکردن
به ره سمند نازت دل و دین فشانی از مابه دیار کفر و ایمان ز تو ترکتاز کردن
ز تو پرسشی و از من پی شُکر این نوازشسر زخم دل گشودن، شط خون نیازکردن
دل و دین فدای طورت، به کدام مذهب است اینمی مدعی کشیدن، ز من احتراز کردن؟
به تبسمی دلم ده، که به رغم بخت خواهمگله از جفای هجران به تو دلنواز کردن
تو به شام تیرهٔ خط، رخ مهر تا نهفتیشب و روز را نیارم، ز هم امتیازکردن
نمکین بود که صحبت به تو اتفاقم افتدمن و سوز عشق گفتن، تو و عشوه سازکردن
نبود بهار و دی را بر خار خشک فرقیدم عیش را ندانم ز غم امتیاز کردن
همه فخر ماست لیکن، ز تو شهسوار حیف استپی صید صعوهٔ دل، مژه شاهبازکردن
به جهان جز این تمنا نبود حزین ما راغم او به برکشیدن، در دل فرازکردن