شمارهٔ ۷۰۱
می شود دل چو گل از عیش پریشان چه کنم؟غنچه سان گر نکشم سر به گریبان چه کنم؟
داده جمعیت دلهای اسیران بر بادنکنم شکوه از آن زلف پریشان چه کنم؟
دل به آن چشم فسون ساز که چشمش مرسادمن گرفتم ندهم، با صف مژگان چه کنم؟
طعنه بر بی دل و دینان مزن ای زاهد شهردل و دین می برد آن نرگس فتان چه کنم؟
سر و سامان بود ارزانی ناقص خردانمن که دیوانهٔ عشقم سر و سامان چه کنم؟
چند گویی که به دل مهر بتان پنهان داربوی یوسف رود از مصر به کنعان چه کنم؟
من نه آنم که به دنبال دل از جا بروممی کشد سوی خود آن سرو خرامان چه کنم؟
می زنم خویش به آن شعلهٔ بی باک حزینبیش ازین نیست مرا طاقت هجران چه کنم؟