شمارهٔ ۷۰۰
به دست آمد مرا تا زلف او، تدبیرها کردمز دوری تا به یادش آمدم شبگیرها کردم
به سنگ آمد خدنگ نالهٔ من از دل سختشبه خارا گر ز آه آتشین تأثیرها کردم
سواد خامهٔ من صرف این غافل نهادان شدجواهر سرمه ای در چشم این تصویرها کردم
شکار زهد در فتراک سعی آسان نمی آیدکمند سبحه را در گردن تزویرها کردم
تن خارا نهادم، تیغ را داندانه می سازدچها از سخت جانی با دم شمشیرها کردم
چو دیدم بر نمی تابد رخ من گرد درها راغبار آستان خویش را اکسیرها کردم
حزین از مستی غفلت کشیدم جام هشیاریپریشان خوابی اعمال را تعبیرها کردم