گنج

شمارهٔ ۶۹۹

جهان را رونق از شادابی گفتار می آرمزکلک این صفحه را آبی به روی کار می آرم
به درد آورده ام پیمانهٔ مستانه گویی رابه رقص افلاک را زین ساغر سرشار می آرم
صفیر خون چکانم تازه دارد نوبهاران راچمن را آب و رنگ، از غنچهٔ منقار می آرم
برون از گلشنم امّا دماغ حسرت آلودیدر آغوش شکنج رخنهٔ دیوار می آرم
نفس پرورده ام امّا نوایی می زنم گاهیکه مرغان چمن را بر سر گفتار می آرم
سراغی می دهم زان یار کنعانی که خوبان راگریبان پاره چون گل بر سر بازار می آرم
تهیدستی مرا شرمنده دارد از چمن پیرانهال بید مجنونم، خجالت بار می آرم
سپند من ندارد برگ و ساز شکوه پردازیمگر آهی که گاهی بر لب اظهار می آرم
به کینم جبهه های غمزه خالی گشت و خاموشماگر تیغ تغافل می کشی زنهار می آرم
حزین آزادی از بام فلک دارد سبک دوشمغلام همتم، در بندگی اقرار می آرم