گنج

شمارهٔ ۶۹۴

به دل سخت تو حرفی ز دل تنگ زدمحیف این گوهر یکدانه که بر سنگ زدم
سر این حوصله نازم که به یک عمر، چو گلخون دل را به نشاط می گلرنگ زدم
کارم امروز به افسرده دلان افتادهستای خوش آن نغمه که با مرغ شب آهنگ زدم
نفس آشوب طلب با همه کس در همه حالصلح کل کرد چو با خویش در جنگ زدم
بر نمی خاست صدایی ز دل زار حزینزخمه از خامه خود بر رگ این چنگ زدم