شمارهٔ ۶۹۳
ز آواز خوش آن غنچه لب، تا دور شد گوشمبه خون آغشته تر از پنبه ناسور شد گوشم
چه سان با اختلاط این منافق پیشگان سازم؟که از ساز مخالف کاسه طنبور شد گوشم
ندارم چاره چون با ابلهان جز مستمع بودنچو صحرای قیامت، عرصه گاه شور شد گوشم
کم از کژدم نباشد اختلاط تلخ گفتارانز بس نیش زبان خورد از خسان، رنجور شد گوشم
چو با این مرده طبعان زنده درگورم درین محفلعجب نبود اگر سوراخ مار و مور شدگوشم
ندارد صرفه جز شوریده مغزی فیض صحبتهاز حرف ریزه خوانان خانهٔ زنبور شد گوشم
اسیر زمهریر صحبت گرم اختلاطانمز دم سردان عالم مخزن کافور شد گوشم
نمی افتد خلل در وقتم از آشفته گفتارانز بانگ دوست چون دارالحضور طور شد گوشم
حزین از بس که دادم درجهان داد سخن سنجیبه گوهرپروری ها چون صدف مشهور شد گوشم