شمارهٔ ۶۹۲
به مستی مرده ام ساقی، مهل مخمور در خاکمچو خم بسپار زیر طارم انگور در خاکم
اجل مستور اگر سازد مرا از دیده مردمولی چون گنج قارون همچنان مشهور در خاکم
تجلی، خانه زاد خلوت گور است عاشق رافروزد عقل روشن دل چراغ طور در خاکم
هزاران باغ و بستان دانهٔ من در گره دارددو روزی هم چه خواهد شد اگر مستور در خاکم؟
شکستن نیست در طالع طلسم پیکر ما رااگر عالم شود ویرانه، من معمور در خاکم
وفا و غیرت داغ محبت را تماشا کنکه دارد سرخ رو، خونابهٔ ناسور در خاکم
سیه بختم ولی چشم از غبارم می شود روشننهان چون در سواد سرمه، بینی نور در خاکم
وفاکردیکه شمع تربت پروانهات گشتینمی گردم اگر گرد سرت، معذور در خاکم
گداز عشق دارد شرمسار از بی نوایانمز ضعف تن نگردد سیر، چشم مور در خاکم
نماید گردباد وادی وحشت غبارم رادمی آسوده نگذارد سر پرشور در خاکم
نمی گردد حزین ، از شیوهٔ دل تربتم خالیکه باشد ناله ای چون کاسه فغفور در خاکم