گنج

شمارهٔ ۶۸۹

هست چو شبنم از خودی، ننگ حجاب بر سرمتا رسد آفتاب من، گرم عتاب بر سرم
پیر مغان اشارتم کرد به غسل توبه ایریخت حریف میکده، جام شراب بر سرم
بارد اگر از آسمان برق بلا به راه توپا نکشم، که شد یکی آتش و آب بر سرم
ساقی سنگدل مرا چند بهانه می دهی؟بادهٔ ناب در کفت، شور شراب بر سرم
وا رهد از کف اجل، جان فسردهٔ حزینتیغ کرشمه ای رسد، گر به شتاب بر سرم