شمارهٔ ۶۸۸
جزای دوستی از شعله رخساران غمی دارمبه رنگ لاله بر دل، داغ دشمن مرهمی دارم
عجب نبود اگر باشد ز جا جنبیدنم مشکلکه من بر دوش خود چون خاک، بار عالمی دارم
نگاه از بس شهید تیغ هجران است در چشممز هر مژگان خون آغشته، نخل ماتمی دارم
نپرسید آن تغافل پیشه، احوال مرا گاهیبه خاطر حسرت بسیاری و صبر کمی دارم
به عاشق می شود از عشق، راز عالمی روشننهان در آستین از داغ او جام جمی دارم
تراوش می کند از خاک من کیفیت عشقیسفال کهنه ام، از بادهٔ دیرین نمی دارم
حزین از مردم عالم، نمی بینم وفاداریبه عالم مردمی چشم از غبار مقدمی دارم