شمارهٔ ۶۸۵
در زیر لب، آه از دل ناشاد برآرمآن مایه نفس نیست که فریاد برآرم
چون ساکن جنّت شوم اندوه تو باقی ستکی دل دهدم تا غمت از یاد برآرم؟
از یار به اغیار که برده ست شکایت؟هم پیش تو از جور تو فریاد برآرم
گر با سر زلف تو فروزد رخ دعویدود از شکن طرّهٔ شمشاد برآرم
تا عرضهٔ تاراج متاعم شود از تواز کلبه چراغی به ره باد برآرم
باشد که خرامان به تماشاگهم آییمجنون شوم و عربده بنیاد برآرم
از خامه حزین آزر بتخانهٔ عشقمهر دم صنمی زین صنم آباد برآرم