شمارهٔ ۶۷۴
ای غاشیهٔ شوق تو بر دوش نگاهمصد دجلهٔ خون بی تو، هماغوش نگاهم
زلفت ز تماشای دو عالم نظرم بستای حلقه ی فرمان تو درگوش نگاهم
محرومتر از من به وصال تو کسی نیستاز بادهٔ وصل تو رود هوش نگاهم
گرم از نظرم می گذری، برق نباشی؟یک لحظه توان بود در آغوش نگاهم
دل داده پیامی که زبان محرم آن نیستخواهد به تو گفتن، لب خاموش نگاهم
مشاطهٔ غم، شاهد نظاره ام آراستهر دانهٔ اشکی ست، د ُر گوش نگاهم
مست است چنان کز می و ساقی خبرش نیستاز ساغر لعلت، لب می نوش نگاهم
از یک نگه گرم تو، مژگان ترم سوختآتش زده ای خانهٔ خس پوش نگاهم
نظاره حزین ، آب کند شرم تماشاشبنم زده شد روی گل از جوش نگاهم