شمارهٔ ۶۷۳
شمع سان شام غمت، منّت فردا نکشیماز سر کوی تو گر سر برود، پا نکشیم
شعله ناچار بود آتش افروخته رانتوانیم که آه از دل شیدا نکشیم
منّت از دست و دل خویش کشیدیم، بس استدم آبی به لب تشنه ز دریا نکشیم
گر در خلد، به روی نگهم باز کنندبی رُخت گردن مژگان به تماشا نکشیم
ساقی، از شرب یهودانه سالوس چه فیض؟خون حسرت به از آن باده که رسوا نکشیم
گرچه دانیم که وصلت به تمنا ندهندهمچنان دست ز دامان تمنا نکشیم
زنده از فیض سموم ره عشقیم حزینمنتی از دم جان بخش مسیحا نکشیم