گنج

شمارهٔ ۶۷۲

لعل تو مسیحا شد، بیمار چرا باشم؟با نرگس مست تو هشیار چرا باشم؟
من کافر زنّاری، زلف تو به دلداریسر رشته به دستم داد بیکار چرا باشم؟
آمیخته شمع وگل با بلبل و پروانهتنها من دیوانه بی یار چرا باشم؟
مستانه خرامیدی، مستی ره هوشم زددر خواب تو را دیدم، بیدار چرا باشم؟
عشق آمد و خونم ریخت، سرسبز نگردم چون؟غم مرهم دلها شد افگار چرا باشم؟
زد جان حزین من، چون جام نگاهت راتقوی به چه کار آید، هشیار چرا باشم؟