شمارهٔ ۶۶۳
رفتیم و به آن قامت رعنا نرسیدیمما جلوه پرستان به تماشا نرسیدیم
چون موج سرابیم درین وادی خونخوارهر چند تپیدیم به دریا نرسیدیم
از عقل بریدن به تمنّای جنون بوداز شهر گذشتیم و به صحرا نرسیدیم
اعجاز لبت بود علاج دل بیمارما درد نصیبان به مسیحا نرسیدیم
انگور نشد غورهٔ ما خام سرشتاناز تاک بریدیم و به مینا نرسیدیم
افسوس که ما در طلب گمشدهٔ خویشبسیار دویدیم و به خود وا نرسیدیم
گشتیم بسی دامن صحرای جنون رایک ره به دل بادیه پیما نرسیدیم
بستیم حزین از حرم و بتکده محملاما به در کعبهٔ دلها نرسیدیم