شمارهٔ ۶۴۷
پریشان خاطرم از همنشینان عزلتی دارمخموشی صحبت خاصی ست، با خود خلوتی دارم
نمی آرد دل آزرده تاب نکهت زلفشدماغ آشفته ام، از بوی سنبل وحشتی دارم
سر خجلت به پیش افکنده ام از کرده های خودبه بیکاری سر آرم عمر را تا فرصتی دارم
نه جان را وصل دلخواهی، نه دل را قوت آهیمن حسرت نصیب از زندگانی تهمتی دارم
نباشد بهتر از می در کف دریادلان چیزیبه زاهد جام خود را چون نبخشم؟ همّتی دارم
به تن دارم تب گرمی، به لب دارم دم سردیمرا بیماری عشق است، بر جان منّتی دارم
نمی یابم سراغ لیلی رم خورده خود رابه یاد وحشتش، با چشم آهو الفتی دارم
کسی هرگز نبیند راه از خود رفتن ما راحزین ، از حلقه مجلس، کمند وحدتی دارم