شمارهٔ ۶۳۹
سر تا قدم از خون جگر، غیرت باغمگلرنگ تر از لاله بود پنبهٔ داغم
در میکدهٔ درد، چو من نیست حریفیجوشد ز لب خویش چو تبخاله ایاغم
دارم دلی آزرده تر از خاطر مجنونآشفته تر از طرهٔ لیلی ست دماغم
تا شور جنون داشت دلم، درد یکی بوداز عشق، پرآشوبتر افتاد فراغم
سرگشتگیم برد ز ره راهنما راصد خضر درین بادیه گم شد به سراغم
منقار بریدند ز مرغان چمن سیرخاطر چه گشاید ز نوا سنجی زاغم
افزود حزین آتشم افسانهٔ ناصحچون لاله ازین باد برافروخت چراغم