شمارهٔ ۶۳۸
بود تا چند در دل حسرت آن خوش بر و دوشمهلال آسا کشد خمیازهٔ خورشید آغوشم؟
به باد دامنی از خاک بردارد شهیدان راقیامت جلوه افتاده ست آن سرو قبا پوشم
سراسر می رود مژگان شوخش در رگ دلهاخراب هوشمندی های آن چشم قدح نوشم
شب افسانهٔ زلفش، ندارد گرچه کوتاهیبه خواب بیخودی نگذارد آن صبح بناگوشم
کند جام نگاهش باده در جام هوسناکانسیه مست تغافلهای آن عاشق فراموشم
حزین ، از درد و صاف کفر و دین از من چه می پرسی؟درین میخانه، خونمشربم، با جمله میجوشم