گنج

شمارهٔ ۶۳۲

ز خود دور آن دلارا را نمی دانم نمی دانمجدا از موج، دریا را نمی دانم نمی دانم
دمید از مشرق هر ذره ای، سر زد ز هر خارینهان آن نور پیدا را نمی دانم نمی دانم
لبالب از می دیدار بینم آسمانها راحجاب باده، مینا را نمی دانم نمی دانم
به چشم جمله ذرات جهان هم سنگ می آیدعیار لعل و خارا را نمی دانم نمی دانم
فریب وعدهٔ امروز و فردا کار نگشایدکه من امروز و فردا را نمی دانم نمی دانم
سرت گردم زبان من شو و با من حکایت کنبیان رمز و ایما را نمی دانم نمی دانم
نهانی تا به کی در پرده با دل نکته می سنجیاشارتهای پیدا را نمی دانم نمی دانم
به هر جرمی مگیر، ارشاد کن، بیگانهٔ کیشمهنوز آیین ترسا را نمی دانم نمی دانم
بیا و در عوض بپذیر از من شیوهء رندیرسوم زهد و تقوا را نمی دانم نمی دانم
تو گر خواهی صمد ، خواهی صنم ، ره گم نمی گرددز اسما جز مسما را نمی دانم نمی دانم
حزین ، جایی که دارد در بغل هر ذرّه خورشیدینزاع شیخ و ملّا را نمی دانم نمی دانم