گنج

شمارهٔ ۶۳۱

قافیه: ازاستمیدانم۷ بیت
نگاهش با اسیران بر سر ناز است می‌دانمغرور مستی آن حسن طنّاز است، می‌دانم
چه حد دارم، که نام پنجهٔ مژگان او گیرمتذرو دل، اسیر چنگل باز است می‌دانم
به شمع انجمن خاکستر پروانه می‌‎گویدکه انجام محبّت رشک آغاز است می‌دانم
کنون زاهد که با رندان نشستی ترک تقوا کنکه تار سبحه‌ات ابریشم ساز است می‌دانم
نهان خال تو کی در سبزه خط می‌تواند شد؟اگر صد پرده پوشی، نافه غمّاز است می‌دانم
نبخشد دود شمع خانقاه این روشنی با دلکه این نور از فروغ گوهر راز است می‌دانم
حزین را عقده‌های خاطر از یک پرسشت وا شدفسون لعل جان‌بخش تو، اعجاز است می‌دانم