گنج

شمارهٔ ۶۳۰

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه: اداستمیدانم۱۴ بیت
سپاه فتنه با آن چشم جلاد است می دانمنگاهش را تغافل، خواب صیاد است می دانم
ز تیر غمزه ی سندان شکاف او خطر داردبه سختی گر دل آیینه فولاد است می دانم
نمی دانم کجا وحشی نگاهم می کند جولان ؟دل رم دیدهٔ من وحشت آباد است می دانم
نمی دانم چه شد بانگ درای محمل لیلی؟دل صد چاک من لبریز فریاد است می دانم
به خونم دامن پاک نگه را گر نیالودیز قتلم غمزهٔ نامهربان شاد است می دانم
نگاه بسملم، مضمون حیرت را تو می دانیمرا مطلب فراموش و تو را یاد است می دانم
چه سود احوال دل چون شمع گفتن با تو بی پروا؟که در گوشت حدیث سوختن باد است می دانم
کجا سرپنجهٔ من شانهٔ زلف تو خواهد شد؟که این دولت نصیب بخت شمشاد است می دانم
رقم زد عشق شیرین کار، نقش بیستون از دلخراش ناخنی سرمشق فرهاد است می دانم
کمال حسن بی باکی، گل عشق است سربازیلبالب جوی شیر از خون فرهاد است می دانم
علاج تنگى دل، عشق آتش دست می داندمزن بیهوده بال، این بیضه فولاد است می دانم
نمی ‎دانم که تعلیم ازکدام آتش نفس داردبه هر فنیکه خواهی عشق استاد است می دانم
دو روزی شد که با دل بسته ای عهد وفا امابنای عشق و حسنت، دیر بنیاد است می دانم
حزین آسان گرفتم می شود ربط سخن حاصلقبول خاطر دلها، خداداد است می دانم