گنج

شمارهٔ ۶۲۹

به صد جان غمزه ات مفت خریدار است می دانمکه اندک التفاتی از تو بسیار است می دانم
بحل کردم اگر خون من از بیگانگی ریزیکه پاس آشنایی بر تو دشوار است می دانم
نمی دانم زیان و سود سودای محبّت رادل من ساده و آن غمزه پرکار است می دانم
سر پرسیدن کس نیست پنداری خیالش رادلم در سینه عمری شدکه بیمار است می دانم
علاج پیچ و تابی کز غم افزاید رگ جان راچو کاکل گرد سرگردیدن یار است می دانم
دلی در سینه پروردم به صد خون جگر عمرینمی دانم چه شد آن طره، طرار است می دانم
نمی نالم حزین از دست آن بیدادگر جاییکه از پهلوی دل، عاشق در آزار است می دانم