گنج

شمارهٔ ۶۲۸

قافیه: ارنتوانم۷ بیت
به وصل از خوی او نظاره دیدار نتوانمنگاهی گرد دل می گردد و اظهار نتوانم
ز خجلت سر به پیش افکنده ام نه عجز و نه عذریگناه من اگر عشق است، استغفار نتوانم
گریبان پاره می آیم به کویت هر سحر، ترسمکه مستم محتسب پندارد و انکار نتوانم
اگر ز آلایشم آزرده ای، اوّل قدح در دهبه مستی می توانم پاک شد، هشیار نتوانم
رقیبان از وفا در لاف و من خاموش کی شاید؟درین دعوی تنزل کردن از اغیار نتوانم
تو را تا دیده ام گلشن به چشمم خار می آیدتوانم دیده از گل بست، زان رخسار نتوانم
به راه او دل و دستم حزین از کار می مانددرین مستی پریشان کردن دستار نتوانم