شمارهٔ ۶۲۷
برخیز سوی عالم بالا برون رویماز خود به یاد آن قد رعنا برون رویم
مطرب رهی بسنج که از جا برون رویمتا دست دل گرفته ز دنیا برون روبم
این خاکمال، قطرهٔ ما را سزا نبودما را که گفته بود ز دریا برون رویم؟
شهری تمام طالب سودای یوسفندما هم بیا به عزم تماشا برون رویم
در پرده بیش ازاین نتوان جام می زدنساغر زنان ز میکده، رسوا برون رویم
یوسف به وصل زال جهان تن نمی دهددامن کشان ز چنگ زلیخا برون رویم
در رقص شوق، خردهٔ جان از پی نثاربر کف نهیم و چون شرر از جا برون رویم
عاشق به شهر بند خرد چون بود؟ بیادیوانه وار روی به صحرا برون رویم
اوراق رنگ و بوی به باد فنا دهیماز زیر منّت چمن آرا برون رویم
مستانه جلوه های جنون راه می زنداز قید عقل ، سرخوش و شیدا برون رویم
شبنم صفت به ذیل وفایی زنیم چنگزمبن خاکدان به همّت والا برون رویم
ما را به رنگ غنچه دل از گلستان گرفتچون لاله سینه چاک به صحرا برون رویم
این می حزین ، افاضهٔ مینای جامی استبر کف گرفته جام مصفّا برون رویم