گنج

شمارهٔ ۶۳۳

غم دنیا ندارم، در پی عقبا نمی مانمبه شغل دشمنان، از دوست هرگز وا نمی مانم
نمی گردد گره، مجنون صفت مشت غبار منخراب وحشتم، زندانی صحرا نمی مانم
ز امشب مگذران، گر می کنی فکری به روز منمن آتش به جان، چون شمع تا فردا نمی مانم
گسستن نیست در پی کاروان بی قراران راچو موج از خود به هر جانب روم تنها نمی مانم
به این ضعفی که نتوانم به سعی از خویشتن رفتنچرا در خاطر آن یار بی پروا نمی مانم؟
چو طفل اشک، آغوشم به آسایش نمی سازدگره در دامن مژگان خون پالا نمی مانم
گرامی گوهرم گرد یتیمی آرزو داردحزین از سیر چشمی در دل دریا نمی مانم